تبليغاتX
!اینجا هوا برف است


نمي دانم در جستجوي تو ديرينه كتاب كهن تاريخ را مطالعه كنم يا چشم بر صفحه آسمان بدوزم؟

دل را به ياد موهبتهاي تو آرام كنم يا به تعريف آفريده هايت؟

خديا، گاه كه از همه نا آدميها خسته مي شوم ياد تو تحمل زيستن را برايم آسان مي سازد.

خديا عشق زيباست اما كدامين عشق پرشور تر از عشق به توست كه يادت قلبها را به اوج لذتها مي رساند و مرگ را زيباترين پديده ها مي سازد.

خديا، شرم مرا از آن باز مي دارد كه از تو چيزي بخواهم چرا كه هر چيزي را قبل از آنكه بخواهم به من داده اي.

اما خديا سه چيز را از كسي كه آفريدي دريغ مدار كه تا زنده ام توان خواندن نماز ايستاده را داشته باشم، كه عشقت از دلم بيرون نرود و آن زمان كه مرا خواندي در راه تو باشم.

 

اي محبوب من، ما را پاك بگردان، پاك بميران و پاك محشور بگردان كه تو رب العرش العظيمي ...

+ نوشته شده در جمعه 6 شهریور1388ساعت 19:23 توسط محمد حسین |

من نمي دانم که عمر زمين چقدر است و چه روزي قرار است انسانها و حيواناتي که ما مي شناسيم آخرين روز زندگيشان را روي زمين بگذرانند. اصلاً نمي دانم که قرار است که فقط همين جا نابود شويم يا ممکن است که يک تعدادي هم کوچ کنيم و برويم کره ماه يا مريخ يا يک جای گرد ديگر زندگي کنيم. اصلاً نمي خواهم که بدانم. نه اينکه از آينده وحشت داشته باشم بلکه دانستن اينکه يک روزي اين سيستمي که ما به آن مي گوييم زندگي قرار است تمام بشود بسيار نااميد کننده است! من بهشت و جهنم را همينجا مي خواهم. من روز حسابرسي نمي خواهم! من بعد از مرگم عمر جاودان نمي خواهم که يا در آتش مجازات گناهانم تا ابد بسوزم يا بابت اعمال شايسته ام در بهشت برين شبها و روزهاي بي پايان را درجويهاي روان از شير و عسل شنا کنم يا درختان بهشتي انگورها و انارهايشان را به من تعارف کنند! اصلاً اين انصاف نيست که من بابت يک عمر 50-60 يا 70 ساله تا ابد تنبيه يا تشويق بشوم! اگر همه چيز همينجا تکليفش روشن شود آنوقت ديگر کسي نمي تواند به من بگويد که زندگي ام بي هدف بوده! جداً چه کسي مي تواند بگويد که پروفسور حسابي يا توماس اديسون يا مادر ترزا زندگيشان بي هدف بوده است و فقط و فقط در روز حسابرسي بزرگ خواهد بود که زندگي اين افراد معني دار خواهد شد؟ چه لذتي ازين بهتر که در زمان حياتت به بار نشستن آرزوهايت را ببيني؟ کسي که براي چنين اهدافي تلاش مي کند که احتياجي به تعريف و تشويق و انار و عسل ندارد! حتي آنها که بد بودند هم همينطور! مگر آدولف هيتلر براي ميليونها نفر سمبل بدي و شرارت و جنايت نيست؟ مگر نه اينکه در پناهگاه زير زميني اش با ترس و وحشت خودکشي کرد؟ خوب اين آدم ديگر چه نيازي به تا ابد سوختن در آتش دارد؟
من دوست دارم که زندگي تمام نشود. نه زندگي من بلکه اين سيستم را دوست دارم که در جريان بماند. شايد بد نباشد که بعد از مردنم شکل چيز ديگري بگيرم اما آن را هم نمي خواهم! اين بدن فيزيکي که من که چه بخواهم و چه نخواهم بخشي از زمين خواهد شد. حتي اگر بسوزاننم نيز بازهم خاکستري خواهم شد که توي هوا و دريا گم نخواهد شد. روحم نيز دوست ندارم در بدن ديگري جا بگيرد چون آنوقت دوباره زندگي تکرار مي شود و تغيير نمي کند.
 شايد ما تا بياييم بفهميم که يا زندگي قبل از ما در کرات ديگر وجود داشته يا نه عمر زمينمان تمام شود وشانس بياوريم و فقط تعدادي از ما بتوانند به کره ي ديگر فرار کنند و آنوقت تا بيايند بساط اوليه زندگي را تهيه کنند آنقدر طول بکشد که کسي حالا حالاها نتواند به تحقيق درباره زمينيها برسد و ما نيز به جرگه فراموش شدگان بپيونديم. آنوقت يک روزي آن مريخيها سفينه مي سازند و نيل آرمسترانگشان اولين قدم را (به خيال خودش) روي کره زمين مي گذارد و مردم جشنها مي گيرند ومشتي خاک ما را با خودشان مي برند و تحقيقات از سر مي گيرند که آيا زمين قابل سکونت هست؟ يا روي زمين آب پيدا مي شود؟ آيا زمين قابل کشاورزي است؟
کسي چه مي داند!
+ نوشته شده در جمعه 17 آبان1387ساعت 23:39 توسط محمد حسین |

HTML clipboardمن متولد پاييزم
 فصل آرامش دل , فصل غوغای نگاه
 فصل خواهش, فصل سايه , فصل باران
 فصل شاعرهای پير
 مرا در پاييز پياده کرده اند
 به ايستگاه می روم
 دوباره پاييز است
 بايد سوار شوم...
+ نوشته شده در دوشنبه 1 مهر1387ساعت 1:53 توسط محمد حسین |